« زندگی مجازیِ عرفان تمام شد درست مثل تمام شدنِ آرزوهایِ واقعی علی اکبر ... »
لازم بود تکلیف وبلاگم را مشخص میکردم که دیگر قصد نوشتن دارم یا نه؟ البته اینبار برخلافِ دفعات قبل خیلی هم تصمیمگیریِ سختی نبود؟! چرا که دیگر نه حس وبلاگنویسی دارم و نه علاقهای به این وبلاگ! این بود که جملهی بالا را برای پستِ آخر وبلاگم انتخاب کردم و قصد کردم با این جمله زمزم دل را برای همیشهی همیشه تعطیل کنم و از بروبچههایی که اینجا سر میزدند هم خداحافظی کنم، اما فعلاً تصمیم گرفتهام لااقل به احترام خوانندگان قدیمی وبلاگم هم که شده چند روزی را صبر کنم. اینکه در حدود این دو سالی که زمزم دل را مینوشتم چرا اینقدر فراز و فرود داشتم و وقفههای چندروزه و چندهفتهای در بهروز رسانی آن اتفاق میافتاد شاید برای کسی مهم نباشد هرچند گفتن آن هم ساده نیست؛ اما بیشتر مواقع چیزی نبود جز حواشی مربوط به «این موضوع»! اینکه «این موضوع» چه بود بماند گرچه شاید آنچنان واضح بود که نیازی به گفتن هم نداشت ولی از چند روز قبل از ماه رمضان تا همین روزها اوج درگیریهایِ ذهنی و عملی با «این موضوع» آنچنان مشغولم کرده بود که کمترین تأثیرش تبدیل وبلاگم به صفحهای بدون نوشته و عکس شده بود! قطعاً در این یک ماهی اخیر، موضوعات و خاطراتِ شخصی زیادی بود که میتوانستم بنویسم ولی حتی علاقهای به سرزدن به وبلاگم را نداشتم چه برسد به اینکه بخواهم مطلبی را هم آپ کنم ولی بهر حال این پست را فقط بهخاطر احترام به تک تکِ حلقههایِ همان زنجیرهای مینویسم که روزهای زیادی خودم هم با شور و علاقهی خاصی عضوی از آن بودم تا لااقل آنها بدانند هنوز عرفان زنده است! هرچند نوشتن مهمترین خاطرات آن روزها هم برای کسی غیر از خودم مهم و خواندنی نیست اما ...
ساعتِ 14دوشنبه سیزده مهر بود که جلسهی دفاع از پایان نامهام برگزار شد و بعد از دوسال و چند روز بالاخره فارغ التحصیل مقطع کارشناسی ارشد فیزیک لقب گرفتم و الان هم مدتی هست بهدور از فضایِ دوستداشتنی دانشگاه، خودم را مشغول تدریس فیزیک و سروکله زدن با بچههایِ دبیرستانی کردهام و حتی تا چندروز آینده هم پیگیر قطعی کردن تدریس در موسسهی گاج و چند دانشگاه اطراف شهرمان برای ترم آینده هستم تا آنقدر خودم را مشغول کنم که دیگر فرصت فکر کردن به هیچ موضوعی را نداشته باشم چه برسد به «این موضوع» یا «این موضوعها»!
ساعتِ 14 پنجشنبه بیست و سه مهر بود که بهنظرم مهمترین اتفاق زندگیم تا الان برایم رخ داد؛ موضوعی که همهی آرزوهایِ آیندهی زندگیم را در آن میدیدم؛ آرزوهایی که ماهها با این زمزمهها برایم عجین شده بود که: «میشود با تو گفتگوها داشت/ در نگاه تو جستجوها کرد/ میشود در نگاه آبی تو/ نظری هم به آرزوها کرد» و اینکه آنروز لااقل باور کردم که در زمزمههایم اشتباه نمیکردم اما همیشه باور داشتن کافی نیست و رسیدن به آرزوها مرد عمل میخواهد و بس!
و اینکه ...
ساعتِ 14 جمعه اول آبان ماه هم زمزم دل را که روزی با این جملهی خودم که «مینویسم برای دل خودم و توئی که شاید به من سربزنی» با عشق و علاقه آغاز کرده بودم را با این جملهی تو که «خداحافظ همراه با بهترین آرزوها» برای دل خودم و تو و باوجود همهی خاطراتِ مجازی و واقعی که برایم داشته را بهخاطر «این موضوع» کاملاً تعطیل خواهم کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: اینکه قسمتِ نظرات این پست فعال است واضح است به خاطر تمایل نویسنده به نظردهی درمورد محتوای این پست و یا اصرار بر ماندن یا نماندن نویسنده در این فضایِ مجازی نیست بلکه برای این است که نویسندهی این وبلاگ علاقهی زیادی داشته است «محبتِ آخر» بازدیدکنندگان وبلاگش را بخواند و نیز جواب آنها را بدهد و آنگاه برای همیشه به زندگی در «وبلاگ زمزم دل» خاتمه دهد.